![]() |
![]() |
|
|
چرا محبتی... که چیزی از وجود ما کم نمیکند ... نثار قلبهای غم دیده نکنیم...
بدان تمام چیزهایی که میشنوی درست نیست...
گوش کن ... جاده صدا میزند از دور... قدم های تو را
دو نفر از پشت پنجره های زندان به خارج مینگریستند یکی گل ولای را می دید. و دیگری ستاره های درخشنده را.
چیزی بیشتر از قلب شکسته ام نمیتوانم به تو ببخشم
من میدانم که روزی به خاطر تو خواهم مرد
عشق من مثل اقیانوسی وسیع است
عشق من مثل کلمه ای ست که فراموش شده
آه ای پادشاه قلب من..............
من دیوانه ی تو هستم نازنینم..........
عزیزم اگر دوست داشتن تو گناه است
من نمیخواهم درستکار باشم
نازنینم در کنارم بمان
من برای آغاز افسانه ی عشق حاضرم
سال هاست که منتظرت هستم
نازنینم برای من حقیقت زندگی این است:
اینکه بگویم:تا ابد و همیشه دوستت دارم
|
|
+پیمودن جاده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 18:24 توسط پوریا |
|
|
روزی با خودم فکر میکردم اگر او را با غریبه ای ببینم شهر را به اتش میکشم ولی امروز حاظر نیستم کبریتی روشن کنم تا ببینم او کجاست
ایینه را نشکستم باید خودم رو پیدا کنم...
نگه دگر بسوی من چه می كنی؟
نوشته شده از وبلاگ قشنگه
|
|
+پیمودن جاده در
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 18:50 توسط پوریا |
|
|
.. من خطوط جاده رو تنهایی سفر کردم ..
گاه می اندیشم: می توان سخت گریست میتوان رنگ سپید روی هر دیده کشید می توان در پس این رنگ و درنگ بچه شد.ساده گریست می توان ساده شکست و به پای همه ریخت. سلام به همه دوستان گلم سال نو مبارک عید رو به همتون تبریک میگم
زندگی حتی با عشق گمشده شیرین تر از زندگی بی عشق است تاگور
ای همه وجود من ای ... من وسعت تو را می خواهم برای گم شدن من تن بزرگ تو را می خواهم برای ارامش من... ای ابی ترینم دریای من باش...
*** *** هر وقت تو زندگیت به یه در بزرگ که یه قفل بزرگ روش بود رسیدی نترس و نا امید نشو.چون اگه قرار بود در باز نشه جاش یه دیوار میگذاشتن.
دو تا ادم برفی دو طرف رودخانه عاشق هم میشن تا شاید وسط رودخانه بهم برسن.
منو تنهایی و یک شمع روشن خدایا نکند باد بیاید.
|
|
+پیمودن جاده در
یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 19:12 توسط پوریا |
|
|
از غروب امروز خدا حافظی کن... زیرا پیش بینی فردا مشکل است
در شهر سیاه دلان جرم رنگ سفید بسیار سنگین است هیچ گاه برای طلوع افتاب مایوس وناامید نشو....... زیرا خورشید به عهد خود وفادار است.
با عاشق باش تا افتاب را عاشقانه بنگری.
حق داری به من کم محلی کنی حق داری منم یه روزایی به تو بد کردم حتی بهت توهین کردم بهتر بگم با عشقت بازی کردم اما تو... وقتی من زمین خوردم بلندم کردی وقتی تنها بودم باهام بودی وقتی افسرده بودم بهم امید میدادی اما... حالا که حالم خوب شده میگی دیگه نه کاش همیشه حالم بد بود.... M
نا خدای دریا دل دریا را به قصد شکست توفان پشت سر میگذارد.
|
|
+پیمودن جاده در
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 16:19 توسط پوریا |
|
|
پرواز حتی با کوچکترین بالها هم امکان پذیر است بهانه ای نیاور.
شب سیاه بود و کبود اسم تو در قلبم و صدای فریادی که تو را میخواست اما نبودی تا احساس مرا بفهمی افسوس نمیدانی چقدر دوستت دارم حالا که بی تو در خاطره کلبه خاکستری دفن شده ام...
(( من اگر یار ترین یارانم به صمیمیت عیسی مسیح بفشارد دستم میشمارم همه انگشتانم که مبادا یکی کم باشد))
عشق حدیث یک نگاه و تنهایی دو قلب است.
خورشید باش تا اگر خواستی به کسی نتابی نتوانی. پشت این پنجره ها ها کرد و رفت ارزوی بهترین ها کرد و رفت من هنوز چشمم به خط جاده هاست او مرا تنهای تنها کردو رفت باغ قلبم از درختان پر شده است او رفاقت با تبر ها کرد و رفت *** این جا هوا ده درجه زیر صفر است اتش عشق را با دست نوشته هایم روشن نگه داشتم هر وقت شیر قهوه گرمت را نوشیدی شومینه را رها کن و برگرد اخرین صفحه تا نیمه سوخته...
|
|
+پیمودن جاده در
جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 16:50 توسط پوریا |
|
|
کویر تبعیدگاه انهایی است که دوستش دارند.
تقویم کویر فصل پاییز نداره چون اصلا درختی نداره که برگاش بریزه و معلوم بشه پاییز شده...
اگر انسانها میدانستند در ضمیر و نهان دیگران چه میگذرد هرگز دو دوست صمیمی پیدا نمیشد.
همیشه عکس نازت روبه رویم نگاه تو دلیل جنونم چرا باید تمام حرفها را بدون تو به تصویرت بگویم
* * *
اشک من خودت رو نگه دار نیا پایین منو رسوا میکنی
ستاره ها نبودن بیان به خونه من سکوتش و شکسته فریاد اخر من بزار بازم تو دستات یه خونه ای بسازم تا دیر نشه دوباره زندگیمو ببازم نرو نرو که شاید نرفتنت نزاره قلبی رو که شکستی پا به زندان بزاره غریب و تنها موندم برام ستاره ای باش تو اسمون غصه تو ماه اخرین باش
شب به روز و روز به خورشید محتاج تر انکه ماند تا به اخر لایق تر شب که خود داشتش ستاره به روز چه حاجت است؟ روز به خورشید که معلوم.شب به چی عاشق تر است؟
*****
|
|
+پیمودن جاده در
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 18:6 توسط پوریا |
|
|
همیشه در عجب بودم که چرا در جاده عشق پا به پایم نمیاید حتی وقتی اهسته و پیوسته میرفتم ...امروز فهمیدم ریگی که در کفشت بود تو را میازرد.
ای سرا پا همه ناز رفتنت را به خدا امدنی نیست...
زمانی که کنار رودخانه بودم نگاهم به قله کوه بود به قله که رسیدم محو تماشای رود شدم.
ابر بارنده به دریا میگفت من نبارم تو کجا دریایی دریا در دلش خنده کنان گفت ابر بارنده تو خود از مایی
زندگی را دور بزن و انگاه که بر اوج بلندترین قله ها رسیدی لبخند خود را نثار تمام سنگریزه هایی کن که پایت را خراشیدند.
تمام شعر های بی ارزش از احساسات واقعی سرچشمه میگیرند.
برای یافتن دوست یک چشم خود را باید بست...وبرای نگه داشتنش هر دو را...
|
|
+پیمودن جاده در
شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 20:15 توسط پوریا |
|
|
كورش بزرگ فرمودفرمان دادم بدنم را بدون تابوت و موميايي به خاك سپارندتااجزاي بدنم خاك ايران را تشكيل دهد ...
دیوانه... من میترسم از سایه هایی که همراه من است از نردبانی که پایه اش لق است از سمینار فشار در اتوبوس از بی وفایی گربه من میترسم و از خود میپرسم چرا سفره ما نان ندارد؟ چرا درخت سیب در حیاط البالو نمیدهد؟ اخر من که سیب دویت ندارم ببخشید در اینجا شعرم را قطع میکنم این صدای پرستار است مرا صدا میزند...
در کنار جاده مه گرفته جاده پر پیچ وخم تنهایی تک مسافر زندگی بودم جاده خالی از مسافر جاده تنهاتر از من من تنهاتر از او در لابلای درختان انبوه کاش پنهان شده بود کسی کاش جاده مسافری داشت با من همسفری داشت جاده ومن تک و تنها هر کدام بی قرار تر از گذشته هر چه جلوتر میرفتم این راه پایانی نداشت جاده انتهایی نداشت من اما پایان پذیرم در این جاده تنها باز این جاده است که تا اخر تنها است...
see not see شتر |
|
+پیمودن جاده در
پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 18:9 توسط پوریا |
|
|
سلام
یه سلام دوباره یه سلام یه سلام مخصوص سارا سارای عزیزم. که با اومدنش دوباره این وبلاگ رو زنده کرد اینجا اینجا توی قلبم جات خالی بود.... فقط جای تو بود هیچکس نمیتونه برام پر بکنه جز خودت
تقدیم به تو که بهترینی
تو خدایی باش در عرصه خاک نازنین اسب اندیشه خود را زین کن تک سوار سوار جاده سحر تو باید باشی هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید تو بهاری اری خویش را باور کن...
رخ زیبای تو را خال زدم در بدنم تا بماند یادگار بدنت در کفنم
سارا |
|
+پیمودن جاده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 19:6 توسط پوریا |
|
|
دلم برای همه چی گرفته
فعلا تا یه مدت دیگه نمیام
نمیدونم تا کی....
نمیدونم...
خداحافظ ...
تصمیمم را گرفتم احساس میکردم کوهی از قدرت و اطمینان و بی باکی در سینه دارم. میخواستم به او بگویم که از خیلی پیش از اینها خانه قلبم به امید او پر نور و گرم بوده است. وقتی کنارش ایستادم گلویم خشک شد. سرم را پایین انداختم. دفترچه خاطراتش روی میز بود...داخل یک قلب سرخ رنگ اسم کس دیگری را نوشته بود...
از مهمانی کدام فصل نامهربان_با لبخندی زرد_بی برگ_بی بو_
متن گریه نکن رو خوندم کاش این متن رو هیچ وقت ننوشته بودی سارا Bye... |
|
+پیمودن جاده در
شنبه هفتم مهر 1386ساعت 18:9 توسط پوریا |
|
|
اول جاده ادرس مسافر کل جاده |
| درباره مسیر جاده |
دیدم که جاده خسته است از این که عمری بسته است
..اون هم تموم راهاش یا انتها نداره یا دلش شکسته است ..منو غروب و جاده رفتیم تا بی نهایت ..از دست دوری راه یکی نکرد شکایت |
|
RSS
|